داستان کودکانه شلغم غول پیکر
اطلاعات بیشتر در رابطه با داستان کودکانه شلغم غولپیکر،قصه شلغم بزرگ و کشاورز،داستان همکاری در مزرعه،شلغم غولآسا و حیوانات مزرعه،قصه کودکانه درباره همدلی،داستان مصور شلغم غولپیکر،ماجرای شلغم جادویی،روایت جذاب از کشاورز و شلغم به سایت ناتیلوس مراجعه کنید
داستان کودکانه شلغم غولپیکر
قصه کودکانه شلغم غولپیکر
داستان کودکانه شلغم غولپیکر یکی از قصههای جذاب و آموزندهای است که اهمیت همکاری و همدلی را به کودکان آموزش میدهد. در این داستان، کشاورزی با یک شلغم بسیار بزرگ روبهرو میشود و برای بیرون آوردن آن از زمین، به کمک دیگران نیاز دارد. در این مقاله از ناتیلوس، این قصه شیرین را بررسی میکنیم و پیامهای اخلاقی آن را شرح میدهیم.
یه کشاورز توی زمینش شلغم کاشته بود. خیلی زود متوجه شد که یکی از شلغمها زودتر از بقیه رشد میکنه و خیلی بزرگ میشه!
کشاورز به همسرش گفت:
این یه شلغم بزرگ و خوشمزهست! میتونیم باهاش یه جشن راه بندازیم!
اون شلغم روزبهروز بزرگتر شد و از هر شلغمی که تا حالا دیده بودن، چاقتر و سنگینتر شد!
قصه کودکانه شلغم غولپیکر
کشاورز نمیخواست شلغم خراب بشه، پس همسرش رو صدا کرد تا با هم اونو از خاک دربیارن.
اما شلغم خیلی بزرگ و سنگین بود! هر چقدر تلاش کردن، نتونستن اونو از خاک بیرون بکشن.
همسر کشاورز دستشو دور کمر کشاورز حلقه کرد و با تمام نیرو کشیدن و کشیدن!
همسرش داد زد:
اینجوری نمیشه! بچهها رو صدا کن تا بیان کمک کنن!
نوههای کشاورز هم اومدن و با هم کشیدن و کشیدن! اوضاع خیلی خندهدار شده بود! اونا با تعجب میگفتن:
چرا این شلغم درنمیاد؟
نوهها داد زدن:
سگ رو صدا کنید تا بیاد و کمک کنه!
اما وقتی سگ هم اومد و با تمام زورش کمک کرد، باز هم شلغم از خاک بیرون نیومد!
داستان مصور شلغم غولپیکر
گربه هم داشت این صحنه رو نگاه میکرد. اون هم جلو رفت تا کمک کنه، اما هر چقدر کشیدن، شلغم غولپیکر از جاش تکون نخورد!
روایت جذاب از کشاورز و شلغم
یه موش کوچولو که اون اطراف بود، صحنه رو دید!
موش کوچولو فکر کرد و فکر کرد! و بالاخره تصمیم گرفت که کمک کنه و شلغم رو بکشه!
باورتون میشه؟ همون موش کوچولو یه تغییر خیلی بزرگ ایجاد کرد!
در آخر، اون شلغم غولپیکر از زمین بیرون اومد!
کشاورز صورت سرخش رو با دستمال پاک کرد و گفت:
ممنون از همتون که کمک کردید! کی فکرش رو میکرد که یه موش کوچولو اینقدر تأثیر داشته باشه!
یکی از نوههای کشاورز گفت:
حالا باید یه جشن بزرگ راه بندازیم!
و یه مهمونی بزرگ برگزار شد! یه قابلمهی بزرگ سوپ شلغم برای همهی اونایی که کمک کرده بودن!
حتی موش کوچولو هم توی مهمونی بود! البته اون ترجیح میداد که یه تیکه پنیر بخوره، ولی تصمیم گرفت که سوپ رو هم امتحان کنه و بعد با خودش گفت:
چه سوپ خوشمزهای! کاش یه کمی نون هم کنارش بود!
قصه کودکانه شلغم غولپیکر
پس حالا میدونید که وقتی همه با هم همکاری کنن، حتی کوچیکترین عضو هم میتونه خیلی کمک کنه!
گردآوری: بخش کودکان ناتیلوس